یادش بخیر

شاید ما به سرعت از بچگیمون دور شدیم
کوچیک که بودیم چه دلهای بزرگی داشتیم؛
حالا که بزرگیم با چه دلهای کوچیکی
کاش دلامون به بزرگی بچگی بود
کاش برای حرف زدن نیازی به صحبت کردن نداشتیم
کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلب ها در چهره بود
جمـلات الهـام بخـش برای زندگـی
سوره عشق
..و قَســـــــم بــــه روزی کــــه قَلبَتــــــ را می شکنَنــــــدو جــــــز خدایَتــــــ مرهَمی نَخـــــواهی یــــافتــــــ
نون و قلم نبیست و مایسطرون حسین،طاق فلک علیست به عالم ستون حسین،
دکلمه زیبای محمود کریمی با موسیقی مختار نامه ویژه محرم

باز محرم رسید، ماه عزای حسین
سینه ی ما می شود، کرب و بلای حسین
کاش که ترکم شود، غفلت و جرم و گناه
تا که بگیرم صفا، من ز صفای حسین
از یک دوست(من و دوست غولم)
در آنجا كه علف هاي بلندي مي رويد،
غولي زندگي مي كند كه با من دوست است.
قدش به بلندي كوه و شانه هايش به پهناي دشت است،
و من فقط تا نوك شست پايش مي رسم، مي فهمي،
فقط تا نوك شست پايش.
چگونگي آفرينش انسان و جابه جايي عقل انسان با حيوان به شعر طنز
متني زيبا و خواندني در گفتگو با حضرت آدم !
با خدا
گفتم: خستهام
گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله
.:: از رحمت خدا نا امید نشید(زمر/53) ::.
گفتم: هیشکی نمیدونه تو دلم چی میگذره
گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه
.:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش! (انفال/24) ::.
گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید
.:: ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق/16) ::.
گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
گفتی: فاذکرونی اذکرکم
.:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم (بقره/152) ::.
گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا
.:: تو چه میدونی! شاید موعدش نزدیک باشه (احزاب/63) ::.
گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله
.:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن
تا خدا خودش حکم کنه (یونس/109) ::.
گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بندهات هستم و ظرف
صبرم کوچیک... یه اشاره کنی تمومه!
گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم
.:: شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.
گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم
.:: خدا نسبت به همهی مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.
گفتم: دلم گرفته
گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا
.:: (مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا
شاد باشن (یونس/58) ::.
گفتم: اصلا بیخیال! توکلت علی الله
گفتی: ان الله یحب المتوکلین
.:: خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره (آل عمران/159) ::.
گفتم: خیلی چاکریم!
ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن!
یادت باشه که:
و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان
اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره
.:: بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن. اگه خیری بهشون برسه،
امن و آرامش پیدا میکنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن،
رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر میکنن (حج/11) ::.
گفتم: چقدر احساس تنهایی میکنم
گفتی: فانی قریب
.:: من که نزدیکم (بقره/۱۸۶) ::.
گفتم: تو همیشه نزدیکی؛ من دورم... کاش میشد بهت نزدیک شم
گفتی: و اذکر ربک فی نفسک تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول
بالغدو و الأصال
.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع،
و با صدای آهسته یاد کن (اعراف/۲۰۵) ::.
گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لکم
..:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.
گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربکم ثم توبوا الیه
.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه کنید (هود/۹۰) ::.
گفتم: با این همه گناه... آخه چیکار میتونم بکنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
.:: مگه نمیدونید خداست که توبه رو از بندههاش قبول میکنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.
گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
.:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::.
گفتم: با این همه گناه، برای کدوم گناهم توبه کنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
.:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::.
گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
.:: به جز خدا کیه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.
گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این کلامت کم میارم! آتیشم میزنه؛
ذوبم میکنه؛ عاشق میشم! ... توبه میکنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
.:: خدا هم توبهکنندهها و هم اونایی که پاک هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.
ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرک
گفتی: الیس الله بکاف عبده
.:: خدا برای بندهاش کافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.
گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیکار میتونم بکنم؟
گفتی:
یا ایها الذین آمنوا اذکروا الله ذکرا کثیرا و سبحوه بکرة و اصیلا هو الذی
یصلی علیکم و ملائکته لیخرجکم من الظلمت الی النور و کان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد کنید و صبح و شب تسبیحش کنید. او کسی هست
که خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از
تاریکیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین
مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.
اشکی در گذرگاه تاریخ (فریدون مشیری)
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان (( آدم))
زهرتلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد!
گرچه آدم زنده بود!
ازهمان روزی که یوسف را برادرها به
چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق وخون ٬ دیوار چین را
ساختند
آدمیت مرده بود .
بعد دنیا هی پراز آدم شدواین آسیاب
گشت وگشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دریغ
آدمیت بر نگشت
قرن ما
روزگار مرگ انسانیت است
سینه دنیا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی پاکی مروت ابلهی است
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابجاست
قرن موسی چمبه هاست
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست !
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان میکنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا !
آنچه این نامردان با جان انسان میکنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست !
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است .
آشک
اشک رازی یست!
لبخند رازی یست!
اشک آن شب لبخند عشقم بود .
قصه نیستم که بگویی
ناچیزی چنانکه بدانی
ناچیزی چنانچه بشنوی
من درد مشترکم!
مرا فریاد کن!
درخت با جنگل سخن میگوید
علف باصحرا
ستاره با کهکشان
ومنباتو سخن میگویم ٬ ای دیریافته
دستت را به من بده٬ نامت را به من بگو
قلبت را به من بده حرفت را به من بگو
با لبان تو برای همه لب ها سخن گفته ام
ودر گورستان تاریک باتو خوانده ام زیبا ترین سرودها را
چرا که مردگان این سال
عاشق ترین زندگان بودید.
جرم
هیچ غم ،همچون غم نان زاروبیمارم نکرد
هیچ جرمی چون تهیدستی چنین خوارم نکرد
ارزش انسان ویک جو را برابر کرده اند
مشتری را نان طلب کردم خریدارم نکرد
خواهش نان درکجا بوی تحمل میدهد
بخت را نازم که قاضی زیور دارم نکرد
ریختم خون برادر تا رها باشم زبند
حاکم اندر بند خود بر ناله مختارم نکرد
سالها در خاک وخون جان را سپر کردم ولی
آنکه در پشت سپر خوابیده تیمارم نکرد
وای بر حال من و این خواب سنگین، چون رفیق
فکر تاراج مرا میکرد و بیدارم نکرد
حیلتی در کار و من اندرخیال پول نفت
هیچکس همچون طمع اینان گرفتارم نکرد
مسجد و سجاده وبغض و دعای زیر لب
هیچ تاثیری به حال و رونق کارم نکرد
مست کردار علی بودم، ابو موسی گذشت
من نمی دانم چرا تاریخ هشیارم نکرد
چون یزید از دولت هارونیان شد روسپید
روی هارون هم سپید،چون مردو بیکارم نکرد
اه کهنه

ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی
دردی است در این سینه که همزاد جهان است
از دادو وداد آنهمه گفتند ونکردند
یا رب چقدر فاصله دست و زبان است
یار من کجاست ؟
بغض سنگینی در گلودارم سه تار من کجاست
هم نشین وهمدم شبهای تار من کجاست ؟
تابپرسم بازبان سازم از این سرنوشت
همده وهم صحبت فصل بهار من کجاست ؟
بی وفا بی من به گلگشت بهارش می رود
حرمت مارا چه آمد ٬ اعتبار من کجاست؟
در کنار خویشتن وقتی نمی بینی مرا
قلب چون سنگش نمی گوید که یار من کجاست ؟
دستهای مهربانش را چو سرما می گزد
دست گرم و مهربان و بیقرار من کجاست ؟
رفت ومی میرم زغم زیرا نبودم همرهش
بارالها بد شبی دارم قرار من کجاست ؟
می روی با بی وفایی نا امیدم می کنی
باز می پرسی دل امید وار من کجاست ؟
بهترینها
از غریبی گرچه لطف آشنایی بهتر است
قصد آزارم اگر داری جدائی بهتر است
چون بهای عشق را با جان برابرکرده اند
باغمت درکنج عزلت بینوایی بهتر است
گرچه بازار محبت خود وفا می پرورد
چون وفا بی مشتری شد بی وفایی بهتر است
تا ابد از من نمی آید تمنا وطلب
گر کنم چندی قناعت از گدایی بهتر است
نقد دائم خوش نباشد بر مزاج هیچکس
بهر خود آئینه بودن ازخود ستایی بهتر است
ازحقیقت گرچه می رنجی ولیکن جان من
دشمن روراست ازیار ریاکار بهتراست
دست رد بر سینه ساقی نه از بی حرمتی است
پیش بدمستان بد خو پارسایی بهتر است
سرو آزاد مرا تعریف قامت می کند
لیک آن آزادگی از خود نمائی بهتر است
شرح احوال تورا گفتم به یک دیوانه گفت
حفظ دلها جان من از دلربایی بهتر است
مرام

مي وزد باد خزان ، سفر ديگري از گل پيش است
باغ مي ماند وهيچ ،باز از جور زمان درويش است
باغ شرمنده اين دست تهي، برگ وبارش همه زرد
خشك وبي بارو براست ،درد اين د رد زطا قت بيش است
كودكان سنگ به دست ، فصل در ماندگي وتقه در
در هر باغ زدن فصل خزان ، خصلت مردم كافر كيش است
هر كه در فكر شكم ، باغ رود نا مرد است
همچنان گرگي كه در فكر شكم طالب همسفري با ميش است
نكنيد دست دراز شايد ! از جيب كسي دست تهي باز آيد
داغها تازه شود، داغ همدرد كه همچون خويش است
برويد باغ ولي بيل به دست ، ظرف كودي به بغل
و بدانيد كه اين باغ تهي ، شوكتش مرحمتش در پيش است
دين آن باد حرام ، گر نلرزد دلي از فقر كسي
اين محا سن چه سپيد وچه سياه به خدا وصل نگردد ريش است
سرود جامعه پسر داود - باب اول سید علی صالحی

از پس اين همه رنج
آيا کدام حاصلی در سايهسار آسمانت
رسيدهاست، انسان؟
گروهی میروند و گروهی میآيند
و مانايی، يگانه از آن زمين است.
خورشيد به زادن و رفتن برمیگردد
و به نوزادان خويش شتاب میکند.
باد از جانب جنوب چرخنده میرود.
باد از جانب شمال چرخنده میآيد.
باد،
چرخان
چرخان
بر مدار خويش میآيد و میرود.
نهرها همگان به جانب دريايند
و دريا، درياست.
نهرها میآيند و میروند.
تکرار به رفتن و رجعت است
و خستگی
چنان چنگ در تمام تن دارد
که مَنَش به هيچ زبانی متکلم نخواهم بود.
نه چشم از نظاره و نه گوش در شنيدن
نه سير و نه مملو
آنچه ببوده، همان و، از شدن، آنچه بخواهد،
همان.
"در زير اين آفتاب، هيچ چيز تازهای نيست."
چيست اينجا، که تازهترش بينی؟
چه پيش از آن باره و اين بار،
چه در تمامی تاريخ، چه در تمامی ادوار.
سخنی هيچ از گذشتگان در دل نيست،
و آيندگان نيز نخواهند دانست.
منم، جامعه، سَرْوَرِ اورشليم.
پذيرفتم که در همه چيز و بر همه چيز
بخواهم و برخيزم و بَشولايم و اين راز خفته را
دريابم.
آه که اين همه رنج از چيست؟
آدميان کيانند؟
و خدای را، چه؟
و ديدم همه افعالی که باطلند.
و ديدم همه رنجهايی که بیسود و بیسواد،
در پی باد.
کژی را راست نتوان کرد،
و پريشانی را به شمار نتوان آورد.
در خويش نشستم و برخاستم،
که اينک من، حکمت خويش را به غايت افزودهام،
حتی از همگانی که پيش از من، بر اورشليم بودهاند.
خدايا!
خدايا!
من همهی اَمانِ دانش و اَندُهم،
باری
چه معجزتی؟
جانب اين همه جهل کجا و، در پی آن همه اندوه
دويدنم از کجا؟
چرا که در کثرت حکمت، کثرت اَندوه است.
ای ابلیس

تو اي ابليس اي معناي پستي چه باشد سهم من از كل هستي چه هستي تا تو باشي مقتدايم
چه داري چيست در دستت برايم به من گفتي در اين بيغوله خوش باش بمان كنج قفس اما خَمُش باش
به آب و دانهاي دل را قويدار بغير از اين دو با چيزي مشو يار نگفتي با نياز دل چه سازم
چه سازم با پر و اين بال بازم هواي آسمان چون مانده در ياد خموشي به بود يا اينكه فرياد
قفس كي بهتر از اين آسمان است قفس مردن، فضا روح و روان است هواي آسمان يعني شگفتي
قفس، ماندن، ز پاي بسته گفتن فضا يعني رهايي شوق پرواز قفس يعني سرانجامي چو آغاز
فضا يعني عروجي تا به جايي فضا يعني از اين ماندن رهايي قفس آيا چه دارد جز نشستن
دل خود را به يك محدوده بستن قفس يعني فضايي قور بودن كمي خوردن كمي بودن، غنودن
فضايي باز ميخواهم كه بالم رود بر اوج بر بودن، بيالم به جاي آنكه سر بر خاك سايم
جهاني را ببينم زير پايم ببينم اندرين دنياي صد رنگ چه باشد غير آب و ذرهاي رنگ
اگر من همت بالم بلند است ببينم قيمتش حالا به چند است ببينم آنكه آدم را فرستاد
زيادش رفته يا دارد مرا ياد ببينم آنچه او ميخواهد از من به روحم بسته يا بر قالب تن
اگر تن بود اين تن و وقف او باد اگر روحم خرابم يا كه آباد اگر روح است منظور خدابم
ببينم او كجا و من كجايم ببينم عشق را كي بردم از ياد كجا؟ كي اين امانت رفته بر باد
ببينم من از اين بودن چه دارم كه امين گونه ميآيد به كارم ببينم فرصتم آيا همين است
اجل در پيش رويم در كمين است چه باشد مهلتم از بهر بودن براي عاشقي از دل سرودن
براي آنچه در اين گوي خاكي مرا راهي كند راهي به پاكي بسوي آنكه من جزئي از اويم
نهاده راه روشن پيش رويم كه من روزي به يمن پاي لنگم نه با تو بلكه با نفسم بجنگم
بجنگم تا كند قهرت هلاكم ببيني من ز پستي پاك پاكم بجنگم تا وكيل كل هستي
مرا جا ميدهد لبريز مستي گشايد دست و در آن سينه باز ببينم چيست طعم خوب پرواز

((دریغ از هیچ )) ---------- موحد
کبر کم کن
کرم خاکی
کبر کم کن
چشم دیدن آفتابت نیست؟
میدانم
وگرنه
کیسه ات از چرک وخونابه آکنده نبود.
دریغ از هیچ
هیچ خاکی پاکیزه
کرم خاکی
توهیچ هم نیستی
از گنداب وتاریکی می گذری
اما سیده ومقورم که:
این منم!
ولولیدن ناموزونت را
هنری تازه می پنداری
حیف از کف کفش کهنهّ رهگذری
که بی اعتنا
دملی را که تویی
میترکاند
کبر کم کن
کرم خاکی
((جستجو)) فریدون مشیری
خطی نوشته بود :
(( من گشتم ٬ نبود ٬ تودیگر نگرد . نیست))
این ایه ملال
در من هزار مرتبه تکرار گشت وگشت ٬
چشمم برای این همه سرگشتگی گریست.
چون دوست در برابر خود مینشاندمش
در عرصه بگوی ومگوی میکشاندمش:
- در جستجوی آب حیاتی؟
در بیکران این ظلمات آیا؟
در آرزوی رحم؟ عدالت؟
دنبال عشق؟ دوست؟
ما نیزگشتیم
و آن شیخ با چراغی هی گشت))...
آیا تو نیز چون او٬ انسانت آرزوست؟
ّ گرخسته ای بمان و اگر خواستی بدان
ما را تمام لذت هستی به جستجوست .
پویندگی٬ تمامی معنای زندگیست.
هرگز(( نگرد نیست )) سزاوار مرد نیست ..!
دلیل
از هزارهُ گورها بر می خیزد 
تاما بازماندگان بی دلیل را بگویند
بو،بوی دروغ ،بوی بد دروغ
دنیارا گرفته است !!
شما حواستان باشد - به سایه برگردید - سکوت کنید
در حیرتم
که چرا ؟
خداوند از آفرینش پروانه وشبنم پشیمان است
اما از عقوبت آدمی هرگز!!!!!!
سید علی صالحی
فرق نیست
شعله چون سر ميكشد يا خشك با تر فرق نيست
بين يك مرد زبون ياوه گوي جان پرست
وقت صلح و دوستي با صد دلاور فرق نيست
بيوفا و باوفا را گر به خواب افتد هوس
تا هوس طغيان كند يك بار ديگر فرق نيست
كام جو شور و هوس دارد كه كام تشنه را
بين آب جاري و آب سماور فرق نيست
رفته آزادي زكف، از وضع زندانم چه غم
جنس قير از آهن و پولاد يا زر فرق نيست
گفته باشم دل به درمان طبيبان دل مبند
زخم بر دل را مگو با رخم بر سر فرق نيست

آب و آتش، خار و گل، شهد روان و شوكران
بيوفا يار مرا با يار ديگر فرق نيست؟
عمر
روز آخر شد و جز سايه نديديم و گذشت

خوش نظرگاه غريبي است جهان ليكن حيف
اصل را در پس پيرايه نديديم و گذشت
نردبان هم قد معراج خدا حاصل شد
وندرين چوب الف پايه نديديم و گذشت
دامن آه گرفتم برسم كوي تو ليك
پاي در سلسله را مايه نديديم و گذشت
قسمتم شد دل بيمايه، سپس شرم حضور
در صف عشق تو همپايه نديديم و گذشت
مهرباني و وفا، دست رفاقت، بخشش
در دل مردم بيمايه نديديم و گذشت
در جوار دل اگر داشت دلي ميل حضور
ما كه جز طعنه همسايه نديديم و گذشت
مثل ما در فلكم هيچ به دامن نگرفت
اثر از موهبت دايه نديديم و گذشت
دانائی
امید میدهد !
ابله دلسوز ساده ایست که :
نمیداند
نا امیدی سرآغاز
دانائی آدمیست
سید علی صالحی
حسرت
توميداني . ولي چون عاشقم كردي
من از راز دلم يكبار ديگر باتومي گويم
براي ديدن چشمان زيباي تو دلتنگم
براي نغمه هاي خنده مست توبيمارم و
دلتنگم براي صبح فردائي كه توبارسفر يكباره ميبندي
وديگر پيش چشمانم نميماني،نمي خندي ومن پاي دل ديوانه ام راهم
به روياي تو ميبندم ودردم را به گوش راز دار شب نميگويم
نميدانم كه آيا من به شادي بي تو ميخندم ؟ ووقتي باز روياي تو مي آيد
در دل را به جرم بي وفائي پيش پاهايش نمي بندم
خدا را وقت رفتن حسرتت راهم ببر زيرا كه دلتنگم وداغ تلخ هجران توراهم
همنشين دل نمي خواهم
منم من عاشقت آيا نميداني
به پاس اين دل بس مهربانم
تا نرفتي
سربراهم كن
عاشقم عاشق
عاشقم عاشق دل دیوانه ای دارم بیا
نزگس چشم تورا گلخانه ای دارم بیا
ای که چشمانت جهانی را به مستی می کشد
آرزوی این چنین میخانه ای دارم بیا
غم مخور گر تاب گیسویت پریشان می شود
من در این دستان لرزان شانه ای دارم بیا
گر چه می دانم هوای بام دیگر کرده ای
در دلی کوچک برایت خانه ای دارم بیا
زیرسقف آسمان وفرش سرسبز زمین
در بهاری غرق گل کاشانه ای دارم بیا
هست دستانم تهی از زر ولی مهرتو را
میخرم٬ من بوسه جانانه ای دارم بیا
غیر چشمانت که گاهی آشنایم میشود
با دو عالم دیده بیگانه ای دارم بیا
شمع شبهایم اگر باشی برای شعله ات
پشت این ظاهر نمای پروانه ای دارم بیا
گر هوسناکان به هر راه تو دامی می نهند
من سر راه تو آب ودانه ای دارم بیا
ساقیا در انتهای نوبت میخانه ات
زارو مخمورم تهی پیمانه ای دارم بیا
ناظمم بودی وهستی تا ابد تا پای گور
من در این ره همت مردانه ای دارم بیا
گر شدی چون من تو مشتاق دعای نیمه شب
من برایت سبحه صد دانه ای دارم بیا
دریغ اما
دریغ اما...
که دنیا ٬ آنچنان آبی که پنداری و
میخواهی
نخواهد شد
وسقف زندگی تا آخر هستی
هماره ابری وغرق غبار حسرتی
بی رخنه خواهدماند
دریغ اما ...
به جرم عاشقی صدها تو و من را
جهان برچوبه سرخ انا لحق ها..
دریغ اما...
زمان چند وچون زندگی طی شد
فقط فرسنگها از راه دراز کوتهش باقیست
و میگویی در این اندک مقام
قدر یک افسوس
چسان غیر خودم باشم
من آن آواز و پرواز پریروزم
که از دیروز تا اکنون
وتا فردای خفتن های بی برخیز
فقط از آرزوئی - کهنه ام لبریز
و آن دیدار آزادیست
دریغ اما
ویدا فرهودی



